دشت های سرسبز با هم بودن


هر سپیده صبح بادی به دشت خشکیده اندیشه ام میوزد و با خود یـادی را به ذهنم میآورد که تا شامگاه به آن مشغولم تا روزم شب شود . یــادی از آنروزها که تو در "دشت سرسبز با هم بودن" کنارم بودی و مهربانی و شور و شوقت سرزمین دل مان را آبیاری میکرد . اما چنان رفتی که دیگر بـاد هم به گردت نرسید و من ماندم با یــادی که بــاد سحرگاهی هر روزه بر من میوزاند .

قـدر" دشت های سرسبز با هم بودن " را بدانیم . آنها ابدی نمیمانند . غفلت از لذت با هم بودن ها ذلت حسرت نبودن ها را به ارمغان میآورد و از آنچه در کنارمان داشتیم سایه ای بیش باقی نمیماند .

جلیل سپهر