غروب پاییز





این روزها غروب که میشه پرنده ها زیاد دور هم جمع میشن.

انگار یک فکرایی دارن، فکر پر کشیدن و رفتن از خونه و کاشونه شون. فکر مهاجرت. مهاجرت به یک جایی که یه ذره امنیت داشته باشن. یه جایی که اینقدر گرم باشه تا زنده بمونن. جایی که بتونن توی زمستونی که همه جا رو برف پوشونده یه لقمه نون بدون منت بخورن و همش چشماشون به در و پنجره نذر و صدقه مردم نباشه.


انگار فهمیدن اینقدر آدما خودشون با خودشون مشکل دارن که دیگه جایی واسه فکر کردن به پرنده ها براشون نمونده.


برید نازنینان، پرواز کنید، برید توی جنگلا، برید توی دشتهای دور از تمدن، برید جایی که پای ما آدمای عصر آهن هنوز بهش نرسیده باشه.


براتون دعا می کنم. سفرتون بخیر و سلامت باشه.


جلیل سپهر