top of page

فصل حــراج حـرمـت



فصل حــراج حـرمـت :

توی این سیاهی شب که دلا تیـره و تاره

توی بغض بی امونت که صدای گریه داره

توی این دیار ظلمت که چراغشو شکستن

کشتی ها اسـیر موجند بادبان ها شده پاره

توی این حراج حرمت که سزای اعتراضت

لبای بسته و اشک و قفس و چوبـه داره

توی این خرابه آباد که همه با هم غریبن

هیچکسی خبر ز حال  دل آشنا نداره

توی این زمین غربت که ز آسمون سردش

می ریزه  گلای پـرپـر با خطای یک اشاره

یه نفر کنار قلبت درو میکوبه با اشکاش

میگه میدونم غمت رو دل منهم شده پاره

میگه من روی صلیبم واسه امروز تو مردم

ولی برخاستم و گفتم می بینی بازم ستاره

می بینی درهای بسته با دعای تو شکسته

روزای خوبو می بینی که خدا واست میاره

می بینی صبح سفید و . می بینی‌ عشق و امیدو

می بینی بازم بهارو . که گلا میان دوباره

شـعر از جلیل سپهر 


bottom of page