مرغابی مادر بزرگ



پسری در حين بازی، چوبی را پرت کرد که بطور تصادفی به یکی از مرغابی های مادر بزرگش اصابت کرد و او مرد.

خواهر پسرک صحنه را دید و گفت: به مادر بزرگ ميگم تو مرغابی رو کشتی.

پسر گفت: لطفا نگو هر چه بخواى من برات انجام میدم.

خواهر قبول کرد که در این صورت، سکوت کند.

شب مادر بزرگ گفت: بچه ها ميز شام را آماده كنيد.

خواهر به برادر نگاهی کرد و گفت: كی میز شام رو آماده ميكنه؟

پسر یاد کشتن مرغابی افتاد بلافاصله گفت: من

بعد از شام مادر بزرگ گفت: میز را تمیز کنید و ظرفها را هم بشوريد.

خواهر گفت: کی میز رو تمیز میکنه؟ پسر گفت: من، و میز را تمیز کرد.

بعد خواهر گفت: كی ظرفها رو ميشوره؟ پسر باز هم گفت: من،، و ظرفها را شست.

يك هفته به این منوال گذشت و همه كارها را پسر انجام می داد و خواهرش بخاطر احساس گناه برادرش حسابی از او سوءاستفاده می كرد.

تا این که پسر خسته و درمانده شد و رفت به مادربزرگ گفت:

مادربزرگ من مرغابی شما رو كشتم. تقصير من بود، بله من مرغابی رو زدم كشتم من گناه كردم، منو ببخشيد دارم از اسارت خواهرم خفه ميشم، همه كارها رو انداخته به گردن من، مثل یک برده، داره از من کار میکشه.

مادربزرگ لبخندی زد و گفت: من همون لحظه اولی که چوب رو پرت کردی ديدم كه خورد به مرغابی و مرد.

در تمام طول این هفته که خواهرت داشت ازت بهره کشی می کرد منتظر بودم خودت بيايي به خطایی که کردی اعتراف كنی. اگر همون اول اعتراف می كردی، اين همه اسير زور گويی خواهرت نمی شدی.

دوست عزيز در صحنه زندگی،

همه ما انسان ها نقش همان پسربچه خطاکار را داریم.

خدا هم مثل مادر بزرگ منتظر اعتراف ما به گناهانمان است

و شیطان ما را بخاطر حس گناهی که داریم به اسارت می کشاند.

اگر گناهانمان را در حضور خـدا اعتراف و ترک کنیم، و به فيض او ايمان بياوريم، او امين و عادل است و ما را می بخشد و از اقتدار گناه آزاد مي سازد.

اما اگر اعتراف نكنيم و به بخشش رایگان خدا در صلیب مسیح که مزد گناه را پرداخت، ایمان نیاوریم، شرير همواره از ما بعنوان يك گناهكار سرافكنده و شرمسار بهره برداری خواهد کرد.

لطفا هر چه زودتر كشتن مرغابی مادربزرگ را اعتراف كنيد تا از اسارت حس گناه كاملا آزاد شويد و مورد سوءاستفاده شریر قرار نگیرید.

درمان همين لازم است و بس!

جلیل سپهر