چشمانت را باز کن


چندین سال پیش وقتی پسرمان پنج ساله بود، یک شب مهمان داشتیم. او چند بار آمد شکلات برداشت و رفت. بار آخر رفتم توی اتاقش و گفتم: “دیگه نبینم بیایی شکلات برداری، برات خوب نیست. گفت: “چشم”.

اما چند دقیقه بعد دیدم چشمانش را بسته دستش را به دیوار گرفته آهسته آهسته جلوی چشم ما آمد و چند شکلات برداشت و بسرعت برگشت.

او احتمالا فکر می کرد که اگر چشمانش را ببندد و ما را نبیند، ما هم او را نخواهیم دید. شاید این کار کودکانه و ساده لوحانه، برای بچه پنج ساله یک ابتکار عمل محسوب شود، ولی اگـر در سنیـن بـالا چشمانمان را ببندیم تا حقایق را نبینیم و گمان کنیم چون ما کسی را نمی بینیم، کسی هم ما را نمی بیند، فقط یک کار ساده لوحانه نیست، بلکه این یک فاجعه است.زیرا با چشمان بسته دیگر نه مـرزها و ضوابط را می بینیم و نه برکات و نکات امیدبخش را. در نتیجه یا از خط قرمز قوانین عبور می کنیم و به‌ اشتباهات مان ادامه می دهیم و یا در خودمان منزوی می شویم و آینـده را تیـره و تـار می بینیم. پس بیایید مانند داوود به خداوند بگوییم:

“چشمان‌ مرا بگشا تا از کلام تو چیزهای‌ عجیب‌ بـبـیـنم.”(مزمور ۱۱۹: ۱۸) )

جلیل سپهر