آغوش پدر را باور کن

Updated: Aug 28, 2020





فرض کنید خلبان درب هواپیما را باز کند و بشما بگوید : بیا تا ترا بیرون بیندازم البته حواسم بتو هست وهیچ ضرری بتو نمیرسد .

فکر میکنم در یک لحظه عصب تان فلج شده . خون تان یخ زده . رنگ تان سفید شده. نفس تان گرفته . سرتان چرخ خورده و چشمتان آلبالو گیلاس میچیند .

این دقیقا همان احساسی ست که به موسی دست داد وقتی خدا به او گفت: بیا تا ترا نزد فرعون بفرستم . موسی وقتی بخودش آمد گفت : خداوندا به سه دلیل بنده اصلا مناسب اینکار نیستم . اول- اینکه من شخص مهمی نیستم خروج ۳ : ۱۰ دوم - اینکه کسی مرا تایید نمیکند خروج ۴ : ۱ سوم -اینکه من لکنت زبان دارم خروج ۴ : ۱۰

ماهم چنین مشکلاتی داریم ولی مشکل اصلی ما و موسی اینها نیست. بلکه اینست که در رویا رویی با مشکلات به شرایط ضعیف خودمان نگاه میکنیم نه به شرایط مقتدرانه خدا وبا تواناییهای خودمان تصمیم میگیریم نه با توانایی خدای قادر مطلق

اگر بحضور خدا برویم و نگرانی ها وضعف هایمان را به او بگوییم .او با کلام مقتدرش سخنی بما میگوید که آنروز موسی را متقاعد کرد تا با فرعون زندگی اش روبرو شود و بهمراه بـرده های آزاد شده با پای پیاده از دریایی عبور کند که فرعون سواره بر ارابه نتوانست و همراه لشکرش درآن غرق شد . برای غرق کردن فرعون نگرانی و دلواپسی ها راه دومی وجود ندارد. باید ابتدا خودمان در دریایی پا بگذاریم که قرارست فرعون واقعیتهای تلخ زندگی مان در آن دفـن شود. دوست عزیز زندگی در آزادی را زمانی آغاز میکنی که عمر فرعون ترس و نگرانی و ناباوری هایت در دریای شک و بن بست های ذهنت به پایان رسیده باشد

آنوقت مانند کودکی که آغوش پدرش را باور کرده بدون نگرانی خود را در آسمان واقعیت ها پرت خواهی کرد. خـدا هرگز به کسی که به آغوش او اعتماد کرده جـا خالی نمیدهد .

جلیل سپهر