شرایط دوران پناهندگی خیلی سخت است.




تحمل نگاه سنگین و تحقیرآمیز پلیسی که ترا مزاحم کشورش می داند

"خیلی سخت است."

اینکه نتوانی به دیگران اعتماد کنی و شاهد سوء استفاده آنها باشی

"خیلی سخت است."

تصور اینکه در وسط دریا دست و پا بزنی و دیگران ترا پایین بکشند تا خودشان روی آب بایستند

"خیلی سخت است. "

برای جوانی که در دوران پناهندگی به خاطر نیاز عاطفی به وعده های عشقی پسر یا دختری اعتماد کند که تا به این طرف آب برسد همه چیز را فراموش کند

"خیلی سخت است. "

اینکه مجبور باشی در برابر مامور دفتر پناهندگی ارزش هایت را نادیده بگیری و او با نگاهی پر از سوء ظن بتو بفهماند که داری دروغ می گویی

"خیلی سخت است. "

اینکه به همراه همسر و بچه هایت همه پل های پشت سر را خراب کرده به امید فردای بهتری باشی و حالا ببینی در وسط راه پیش رویت هنوز هیچ پلی بسوی فردای آرزوهایت وجود ندارد،

"خیلی سخت است. "

اینکه برای بچه هایی که نمی دانند چرا نمی توانند به مدرسه بروند، چرا نمی توانند مادر بزرگ و پدربزرگ را ببینند، چرا نمی توانند با بچه های فامیل بازی کنند، نمی دانند چرا در خانه خودشان نیستند، و اغلب می پرسند “کی میریم خونه خودمون؟”

«خیلی سخت است»


اما دوران پناهندگی یک نکته مثبت دارد و آن اینکه، همه یک هدف متعال و ارزشمند به اسم « ساختن فردا » دارند و منتظر تغییر هستند. داشتن هدف باعث ایجاد انگیزه خستگی ناپذیر برای مبارزه برای ادامه حیات می شود.


مشکل زمانی شروع می شود که اقامت دائم یک کشور را گرفته ای! خانه، ماشین، وسایل، شغل، حساب بانکی و رفاه دلخواهت را بدست آورده باشی، اما خدای ناکرده رویای ساختن فردا را فراموش کنی و آن وقت فیل درونت یاد هندوستان کند. امیدوارم هیچ کس به آن مرحله نرسد.


برای اینکه هرگز چنین اتفاقی در آینده نیفتد و شرایط جدید تهدیدی برای خانواده تان نباشد و گرفتار رفاه زدگی، یکنواختی، و پوچی نشوید و انگیزه زندگی را از دست ندهید :


لازم است امروز در دوران سخت پناهندگی با دعا و پرستش، خواندن کلام خدا و مشارکت سالم ریشه های انسانیت، شرف و مهربانی، و اعتماد را در خانواده خود آبیاری کنید.


لازم است همواره دستتان را روی شانه همسرتان بگذارید و در چشمانش مستقیما نگاه کنید و به همدیگر بگویید دوستت دارم و در کنارت وفادارانه می ایستم تا به آخــر و تا به هرجایی که برسیم.


لازم است به همدیگر بگویید هرگز فراموش نمی کنم دراین روزهای سخت غربت . شانه هایت تکیه گاهم بود و در این بی وطنی آغوش محبتت وطـن مورد اعتمادم بود که از هر جا گریختم به تو روی آوردم و مرا رد نکردی.


لازم است این قول و وعده شما را بچه ها ببینند. دستتان را با محبت روی سر فرزندانتان بگذارید و به آنها بفهمانید که شرایط عوض می شود. کشور و خانه عوض می شود، ولی عشق ما بهم عوض نخواهد شد و قول می دهیم برای هم و با هم تا به آخر بمانیم، و هرچه را از دست بدهید مطمئن باشید ما را در کنارتان دارید.


لازم است امروز «فیل درونتان» را حرف شنو و رام و دست آموز کنید زیرا فردا خیلی دیر است مبادا « فیل درونتان فــردا یـاد هندوستان کند. »


جلیل سپهر