ماجرای فلکه اول تهرانپارس


سـوار مینی بوس شدم برم فلکه اول تهرانپارس . طبق معمول مینی بوس دو برابر ظرفیتش مسافرداشت. بوی تند عرق و فضای تنگ و فشرده مینی بوس همه رو کلافه وعصبی کرده بود و نق میزدند و جـد و آبای این و اون رو لعنت میکردند . .یـه آقای بزرگسالی اون جلوی در با زحمت سر پا ایستاده بود رو شو برگردوند طرف مسافرا و گفت بــذارین یـه جوک بهتون بگم یـخورده بخندین . یکی با عصبانیت گفت برو بابا دلـت خوشه داریم پرس میشیم آقا میخواد جوک بگه . یکی دیگه گفت معلومه خیلی وضعـت توپه کبکت خروس میخونه .یکی دیگه گفت ببین تو دیگه با کی گــره خوردی که تو این وضعیت با دمـت داری گردو میشکنی ؟ یکی هم با تحقیر گفت معلومه خیلی شیرین مـغز تشریف داری داداش . آدم باید شیرین مغز باشه که تو این قبرستون بدبختی که گرفتار شدیم بخواد جوک بگه .

این آقا تـا ابتدای تهرانپارس که همه هرچه عقده و نفرت و خورده حساب از این و اون داشتند ریخته بودن سرش هیچی نگفت بعد که همه ساکت شدند همینکه پیچیدیم بطرف تهرانپارس گفت : همه ما مشکل و فشار و هزارتا بدبختی داریم . هـدف من این بود که با شادی و خنـده یخورده فشارهای درونی مون رو خالی کنیم ولی شما ترجیح دادین با فحش و بد و بیراه گفتن اعصابتو نو راحت کنین بهرحال خوشحالم که همه عصبانیتتون رو سر من خالی کردین و چیزی تو دلتون نگه نداشتین که غمباد بگیرین . رسیدیم فلکه اول تهرانپارس مینی بوس نگه داشت در حالیکه داشت پیاده میشد با خنده گفت : در ضمن من که میگین خیلی دلم خوشه بیماری نارسایی قلبی دارم و هر لحظه ممکنه تموم کنم ولی تصمیم گرفتم با خنده و شادی تموم کنم نه با خشم و عصبانیت بعد با یه لبخند قشنگ گفت : عــزت آقایون زیاد و در مینی بوس را باز کرد و همونجا دم در روی زمین دراز کشید و دیگه برنخواست و همه ما برای پیاده شدن باید از روی جسد بی جـان او رد میشدیم و من توی نگاه آدما یه پشیمونی خاصی رو میدیدم ولی فایده نداشت چون واسه عذر خواهی خیلی دیــر شده بود . حالا بعد از گذشت اینهمه سال هنوز جمله آخرش یادمه که با خنده گفت :

تصمیم گرفتم با خنده و شادی تمومش کنم نه با عصبانیت . من و شما چه تصمیمی گرفتیم ؟ شادی و آرامی یا خشم و عصبانیت ؟؟؟

جلیل سپهر